آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

شهر بازی لاله پارک

دخملی مامان هر موقع از دهنم کلمه لاله پارک بیرون بیاد سریع می گه بریم و یک روز از بابایی خواستم تا ما رو اونجا ببره مخصوصا شهر بازیش برای آیلا البته ناگفته نمونه تا حرکت می کردیم باید پول می دادیم ولی مهم لذتی بود که آیلا برده تازه برای دفعه بعد به خودش قول داده بره با نقاشی کامپیوتری بازی کنه. بالاخره طلسم ترس از ترومپولین شکسته شد هر چند اولش می ترسید و محکم دست من رو گرفته بود ولی بعدا دیگه حاضر نبود پایین بیاد     اوه چه خندان و شاد خسته شدی نه بابا دارم به یک دختر کوچولو که اونطرف بازی می کنه نگاه می کنم خوب بذار ببینم گاز کجاست ؟   اوه سرعت چه کیفی داره هورااااا ...
2 مهر 1392

آیلا در پارک

چند روز پیش با وجود اینکه سر بابایی خیلی شلوغ بود و از طرفی هم خیلی خسته ولی همت کردیم و خانمی رو به پارک منظریه بردیم و چقدر هم لذت برد مواظب باش خانمی خطر داره ایستادی اینجا هم از یک پسر بچه خیلی کوچولو خجالت می کشید و سرش رو به شدت پایین انداخته بود این هم آخر راه . خانمی سفر خوب بود خیلی تو راه اذیت نشدید؟ نه از صورت خندان معلومه که خیر ...
2 مهر 1392

آیلا و مجسمه های خیابان تربیت

یک روز با آیلایی به خیابان تربیت رفتیم اونجا چند تا مجسمه جالب هست که آیلایی خیلی به اونها علاقه نشون می ده من هم پیشنهاد عکس دادم و آیلایی هم قبول کرد ولی اصلا اجازه نمی داد از کنار مجسمه هاتکون بخوریم با وعده و وعید راه افتادیم مجسمه ها نشان دهنده شغلها در زمانهای قدیم هست( فرش فروش و پسرش) نترسیدها هوا سرد نیست اما کمی باد بود و به خاطر سینوزیت خانمی کت پوشوندم خیلی باحال بود دست به مجسمه می زنه و می گه مامان آقا پیرهن پوشیده خندم گرفت گفتم نه مامانی پیش بند هست . خیلی با دقت وسایل رو نگاه می کنه ...
26 شهريور 1392

گردش آخر هفته

روز جمعه ٤/٥/٩٢ به پیشنهاد هفته قبل ماماما خانمی رو به شاهگلی بردیم تا کمی دوچرخه سواری و توپ بازی بکنه حسابی شاد و سرحال بود تازه میوه و لقمه اش و رو هم با اشتهای کامل خورد . تو راه برگشت می گم آیلایی برگردیم خونه بریم دوش بگیریم می گه نه من اول غذا بخورم بعد دوش می گیرم اما درست چند دقیقه بعد به خواب سنگین فرو رفت تا عصر ساعت ٥   حسابی تبنله حاضر نیست خودش به تنهایی پدال بزنه سرش رو پایین می انداخت که عکس نگیرم انجا به بهانه صدای پرنده ها سرش رو گرم کردیم تا عکس بگیرم عاشق رو سکو ها رفتن و پریدن هست (مثل اکثر بچه ها ) ...
13 مرداد 1392

گردش آخر هفته

جمعه ٣١/٣/٩٢ هوای نه چندان تابستانی   خوب چرا این همه اخم بدو پشت سرت می آیم نگران نباش الهی آفتاب افتاده به چشماش خوب حالا کمی بهتر شد عاشق دویدن از رو پلهای کوچولو بود دستهاشو به آب زده و در حال نمایش اونها. در حال بررسی لونه مورچه ها در حال پیاده روی میون گلها مبادا سرم رو کمی بلند کنم مبادا بعد از تماشای غازها با بابایی( متاسفانه آیلایی نذاشت با اونها عکس بگیرم). تاب سواری در آخر گردش     ...
10 تير 1392

نمایشگاه گل

روز چهارشنبه 1/3/92 به نمایشگاه گل و گیاه و ادوات کشاورزی رفتیم از اونجای که خانمی از موقعی که به مهد کودک می ره بعد از ظهرها لالا می کنه تو ماشین خوابش برد و در نتیجه اکثرا لالا کرده بود و در آخر دیدارمون بیدار شد و یک آقایی هم بهش از سایز خیلی کوچیک سطل زباله های شهرداری داد حتی یک لحظه هم از خودش دور نمی کرد خانمی قبله اش رو گم کرده و رو به عقب ایستاده گلهای خریداری شده ام از کالسکه پرنسس آویزون ...
8 خرداد 1392

یک گردش آخر هفته

روز جمعه ٣/٣/٩٢ بالاخره بعد از کلی کار در خونه تصمصم گرفتیم یک دوری بیرون بزنیم نزدیک ساعت ٢ از خونه خارج شدیم همراه مامانی و به طرف آرپا دره سی رفتیم تا خواستیم ناهار بخوریم وروجک ما لالا فرمودند ولی بعد از نیم ساعت سرحال و سرزنده بیدار شد و مشغول شیطنت و ناهار خوری شد آسوده بخواب آرام جانم تقریبا تازه از خواب بیدار شده و در حال خوردن ناهارش هست عاشق نسکافه خوری مخصوصا قاشق قاشق. نوش جانت سر حال و سرزنده در پارک صائب تبریزی . تازه بعد از این خانمی حسابی سرحال شده بود و بابایی رو پشت سرش می دوند آیلا در بغل بابایی و شاکی از برگشت به خونه ...
8 خرداد 1392

آیلا در شهر بازی

بالاخره همت کردیم و آیلایی را روز یک شنبه22/2/92 به پارک بردیم اولش که با اصرار سه چرخش رو هم آورد ولی تا زمین بازی رو دید سه چرخه فراموش شد . اول خواست سوار قطار بشه و خانمی تنها مسافر کوچولو قطار بود با چه ذوقی تو قطار نشسته بود و رانندگی می کرد داره دست تکون می ده. فرمون رو محکم بچسب تازه عقبم کنترل می کنه اوه چه نگاهی ، چه خنده ای . پاهاشو چه محکم فشار داده این چه کاریه موقع رانندگی به جلو نگاه کن کم کم که عادت کرد شروع کرد به بلند شدن و شیطونی . بچه جون بشین خطرناکه پرت می شی . تازه بعد از 10 دور زدن تازه با گریه و اکراه پیدا شد بعد به طرف سرسره بادی رفتیم اولش که با ترس داخل م...
25 ارديبهشت 1392